به قلم :
دریا - ساعت ٩:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
سلامی به گرمی دلهای شما 
روزی که این خونه رو اینجا برای حرفهای دلم ساختم فکر نمیکردم که یه روزی 5 ساله بشه
دوران خوشی رو با خونه های دیگه گذروندم
ولی اعتراف میکنم دوران بد و سختی هم داشتم
بارها تصمیم گرفتم خونه مو
خرابش کنم
اما دلمو چیکار میکردم 
تجربه های خوب و بدی رو به دست اوردم
دوستای خوب و بدی رو از دست دادم 
اما مثل دریا که همیشه در حرکته گاهگداری چیزی نوشتم
ما آدمها مثل این مداد ها هر کدوم مون یه رنگیم
ولی اگر بخواهیم میتونیم قلب هامونو با هم یکی کنیم
بدون اینکه با هم حرفی بزنیم 

پس بیائید زیپ دهنمون رو ببندیم و با فکرامون لحظه های خوشایندی رو برای هم درست کنیم
و راه های درستی رو برای دوستی هامون انتخاب کنیم
تولدت مبارک 
امیدوارم تا سال دیگه اماده رفتن به مدرسه باشی و من بتونم راه درست یادگیری رو به تو نشون بدم

خیلی دوست دارم 


دریا دی ماه 1388
به قلم :
دریا - ساعت ٧:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٤

چرا از روزی که رفتی حتی نیومدی تو خوابم
خیلی بی انصافی
حالا بجائی رسیدم که باید حرفتو همون موقع ها باور میکردم
دل ساده من چه امیدها داشت
تو دیگه هیچ شانسی تو دلم نداری
اینو من نمیگم
اینو اون خاطره هامون ثابت کردنند
میخوام اونهمه خاطره خوبمون رو فراموش کنم
پس لطفا مزاحم نشو



دریا... پاییز ٨٨
******************
به راستی این عشق چیست
به راستی جدایی ، پایان عاطفه هاست
به راستی عشق ، تکرار شدنی است
به راستی عشق ، فراموش شدنی است
http://www.semital.com/g.htm?id=48050

به قلم :
دریا - ساعت ۱:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
بی تو یک لحظه ام مباد ، بی تو یک لحظه ام مباد
وقتی به این جمله فکر می کنم ، احساسی وصف ناپذیر
احساسی شگرف و عاشقانه ، تمام وجودم را فرا می گیرد
احساسی که زبانم از بیان آن عاجز است و دستم از نوشتن آن کوتاه و حقیر
به راستی این عشق چیست
به راستی جدایی ، پایان عاطفه هاست
به راستی عشق ، تکرار شدنی است
به راستی عشق ، فراموش شدنی است
پس سهم این دست هایی که روزی ، دست های تو را تجربه کرده
لب هایی که روزی ، طعم عشق تو را چشیده
آغوشی که امنیت و آرامش آغوش تو را تجربه کرده
چشم هایی که به چشم های تو افتاد و جز تو کسی را ندید
احساسی که به پای تو نشست و به خاک افتاد
قلبی که با نگاه تو به زندگی و تکرار رسید و دلخوش بود و دل بست
بی تو
ای عشق ، بی تو یک لحظه ام مباد
بی تو ، چشم هایم بارانیست
صدایم ، صدای زندگی نیست
بی تو ، دست هایم خالیست
باید باور کنم ، باید بپذیرم که دیگر دست های تو نیست
باید باور کنم ، بپذیرم که به جای دست های تو
خاک قبر سهم دست های من می شود
خسته شده ام
وای از غربت ، وای از غربت
آهای زیباترین ملکه ی خدا ، من تشنه ی رفتنم
چشم هایم خسته شده اند و نا امید ، چرا که او نمی آید
بیا ، بیا که من تماما تشنه ی رفتنم
ای عشق ، بی تو یک لحظه ام مباد
http://www.semital.com/g.htm?id=46870