هیچ چیز بهتر از حقیقت نیست

 
به قلم : دریا - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۳
 

سلامی به چشمان مهربان شما عزيزانم

با دلی پر از غم و فکری پريشان خودشو به جايگاه هميشگی اش رسوند....

روی تنه بزرگ درختی که کنار ساحل بود نشست، با اينکه باد سردی به صورتش ميخورد و لرزه تموم بدنش رو گرفته بود، اما کاغذی رو از جيبش بيرون آورد و با انگشتهای سردش مدادی رو آماده کرد، شايد بتونه چيزی بنويسه و دلش رو خالی کنه و سبک بشه !!!!!!

نگاهش به اون دور دستها افتاد و خيره شد، فقط صدای موجها رو می شنيد، البته بجز صدای موجها گاهی اوقات صدای مرغهای دريايی هم تو گوشش ميرفت و با چشمهاش اونها رو دنبال ميکرد و آرزو ميکرد ايکاش او هم مثل مرغها فکرش آزاد بود و می تونست از اين لحظه ها لذت ببره....گاهگداری خورشيد خودی نشون ميداد و چشمش رو اذيت ميکرد و نميتونست جايی رو ببينه .... به گذشته خودش فکر ميکرد که از نوجوونی و جوونی اش هيچی نفهميده بود ، تنها فکری که اون موقع داشت اين بود که کتابهای ممنوعه رو گير بياره و دور از چشم پدر و مادرش بخونه....به تنها چيزی که فکر نميکرد درس و آينده خودش بود....با وضعيتی که جامعه پيدا کرده بود تصميم گرفت از خونواده اش جدا بشه تا شايد بتونه به هدفی که در سرش بود برسه.....و غربت نشينی رو انتخاب کرد...........

همونطور که تو افکارش غرق شده بود احساس بی حسی در پا هاش کرد، بعد نگاهی به ساعتش انداخت يه  نگاه هم به خورشيد، ديد خورشيد داره خداحافظی ميکنه، کاغذ توی دستش هنوز سفيد بود ولی خيس شده بود...... با زحمت خودش رو از اون تنه درخت جدا کرد، کمی ايستاد، دستش رو زد به کمرش، احساس کرد سبک شده و دوباره  طبق معمول ميتونه روزگار رو بگذرونه........

به اميد آينده ايی روشن مخصوصا برای ****جوونها****

                                                                         

                                                                              دريا ۲۳/۱۱/۱۳۸۴


 
comment گلهای هدیه شده ()
 
 
به قلم : دریا - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٢
 

سلامی به روشنی دلهای شما عزيزانم

اين روز ها همه از * تو * و  * او *  می نويسند يا حرف می زنند يا شعر می گویند!!!!

چرا کسی از * من * نمی نويسه يا حرف نمی زنه يا شعر نمی گه؟؟؟؟؟

اول بايد * من * رو شناخت ، بعد از * تو * گفت!!!!!

اگر * من * رو درست شناسوندی ، اونوقت اون * تو * درست قضاوت ميکنه نه به سليقه خودش!!!!

اشتباه برداشت نشه، نميگم شما از منه دريا بنويسيد... ميگم شما هم از ( من ) خودتون بنويسيد

ياران خوب دريا ،  دوستای عزيزم ، ميخوام از * من * بنويسم، بله از خودم ، من ، منی که به اسم دريا صدا ميزنيد ، اميدوارم اين رو به حساب خودخواهی و غرورم نگذاريد.خواهشا به سليقه خودتون قضاوت نکنيد....ممنونم

من نه شاعرم نه نويسنده ، ولی آرزو دارم حرفهامو راحت و ساده بنويسم و بعضی وقتها هم به صورت شعر بگم و طوری بنويسم که گنگ و نامفهوم نباشه....

من در عين ساده گی و زود باوری، خيلی هم سرسختم و اين رو غرور نميدونم...

من اکثرا در خودم هستم و اينو خودخواهی نميدونم......

من در کار ديگران دخالتی نمیکنم تا زمانی که از من خواسته بشه ، و اينو فضولی به حساب نميارم....

من مهربونم و با محبت ، اما در مقابل نامهربونی و بی محبتی، هيچوقت دل سنگ نميشم ، اما دلگير ميشم.....

من هميشه خواستم ، گم و ناپيدا باشم ، و پر حرفی نکنم ولی جايی که احساس راحتی کنم دوست دارم حرف بزنم ، نه اينکه بخوام خودی نشون بدم .... اصلا ، نه

من زمانی که شاد و خوشحالم ، اگه کسی  دوست داشت ، شادش ميکنم ، والا سکوت ميکنم........

من زمانی که ناراحت و دلگيرم ، اگر کسی  متوجه شد ، با حرف  ميگم ، والا تو صندوقخونه ام قايمش ميکنم.....

من حسود نيستم ، شايد اين باعث  شده که من پيشرفت نکنم ، و به خيلی  از مسايل اهمييت ندم ، مسايلی که برای خيليها اهمييت داره و بهش فکر ميکنند، اين رو به حساب بيخيالی خودم نميزارم.....

من هيچ انتظاری از کسی ندارم ، تا زمانی که طرفم انتظار از من نداشته باشه ، ولی اينو دليل بر بی نيازی نميزارم.....

من خودم در خواست کمک ميکنم ، و تحمل جواب منفی رو هم دارم ، و اينو رو به حساب بی معرفتی طرف نميزارم........

من اگر به خواست خودم به کسی کمک کردم ، شايد باور نکنيد ولی انتظار شنيدن تشکر ندارم .......

من به عقيده و نوشته های دوستانم احترام ميگذارم ، هر چند که باب ميلم نباشه و اينو رو به حساب خود شيرينی نميزارم......

من غيبت کردن رو دوست ندارم ، شايد به همين خاطر که دوستان محدودی دارم، چون وقتی دوستی از کسی گفت ، اين رو مطمعن باش که حرف توهم جای ديگه ست و اين رو به حساب اجتماعی نبودنم ، نمیزارم.....

خب ،، عزيزانم مثل اينکه خيلی از خودم گفتم ،  فقط و فقط اميدوارم که تونسته باشم منظورم رو به شما بفهمونم و اينو بدونيد ....قسم ميخورم به اونی که ميپرستم و ميپرستين ، اينها بازی با کلمات نبود ، اينها منم منم زدن نبود،  اينها از خودم دفاع کردن نبود، اينها چيزی نبود که بگم من هم آپ کردم، فقط ميخوام بگم که از خودمون بيشتر بگيم.....همونطور که انتظار داريم بقيه به ما اعتماد کنند ، کاری کنيم که باعث اعتماد ديگران باشيم......همه شما رو به خدای پاکی و روشنايی دلها می سپارم........

                                                     اگر قابل بدونيد هم وبلاگی شما دريا 

 

 


 
comment گلهای هدیه شده ()