هیچ چیز بهتر از حقیقت نیست

 
به قلم : دریا - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
 

بی تو یک لحظه ام مباد ، بی تو یک لحظه ام مباد
وقتی به این جمله فکر می کنم ، احساسی وصف ناپذیر
احساسی شگرف و عاشقانه ، تمام وجودم را فرا می گیرد
احساسی که زبانم از بیان آن عاجز است و دستم از نوشتن آن کوتاه و حقیر

به راستی این عشق چیست
به راستی جدایی ، پایان عاطفه هاست
به راستی عشق ، تکرار شدنی است
به راستی عشق ، فراموش شدنی است

پس سهم این دست هایی که روزی ، دست های تو را تجربه کرده
لب هایی که روزی ، طعم عشق تو را چشیده
آغوشی که امنیت و آرامش آغوش تو را تجربه کرده
چشم هایی که به چشم های تو افتاد و جز تو کسی را ندید

احساسی که به پای تو نشست و به خاک افتاد

قلبی که با نگاه تو به زندگی و تکرار رسید و دلخوش بود و دل بست
بی تو
ای عشق ، بی تو یک لحظه ام مباد

بی تو ، چشم هایم بارانیست
صدایم ، صدای زندگی نیست
بی تو ، دست هایم خالیست

باید باور کنم ، باید بپذیرم که دیگر دست های تو نیست
باید باور کنم ، بپذیرم که به جای دست های تو
خاک قبر سهم دست های من می شود

خسته شده ام
وای از غربت ، وای از غربت

آهای زیباترین ملکه ی خدا ، من تشنه ی رفتنم
چشم هایم خسته شده اند و نا امید ، چرا که او نمی آید

بیا ، بیا که من تماما تشنه ی رفتنم
ای عشق ، بی تو یک لحظه ام مباد

http://www.semital.com/g.htm?id=46870


 
comment گلهای هدیه شده ()