هیچ چیز بهتر از حقیقت نیست

 
به قلم : دریا - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٤
 

 سلامی با رنگهای زيبای پاييزيی به شما عزيزانم

قصد آپ کردن نداشتم ولی امروز صبح که از خواب بيدار شدم احساس کردم

 بايد چيزی بنويسم اما نميدونستم از چی بنويسم؟ از کجا بنويسم؟ برای کی بنويسم؟......

نميدونستم چطوری بنويسم که  کسی  ناراحت نشه...کسی دلگير نشه...

شما فکر ميکنيد حتی تو نوشتن هم بايد به فکر ديگران بود؟

 که مبادا بر داشت اشتباه کنند......چرا ؟

 چرا هميشه بايد از خواسته خودمون بگذريم؟

بارها و بارها به خودم گفتم: حرفت رو بزن....به قول معروف

مرگ يه بار شيون هم يه بار...ببين مثلا فلانی داره چيکار ميکنه

 بخاطر اينکه اوموراتش بگذره قيد همه چيز رو زده و يه کله داره می تازونه..

حتی شايد يک لحظه هم به اين فکر نميکنه که عاقبت کار چی ميشه....

آيا واقعا ارزش داره؟ که آدم فقط به فکر خودش باشه و بس......

البته منو ببخشيد که اينجوری نوشتم...حرف زياده...درد دل زياده من هم خونه دلم

اينجاست....اينجا ننويسم  کجا بنويسم؟

البته همينجا هم راحت نميشه همه حرفی رو زد......فقط يه خواهش ازتون دارم

 با هم مهربون باشيم ....و يه کوچولو هم به فکر ديگرون باشيم......

قسم ميخورم که جای دوری نميره و نتيجه شو خودتون اول از همه ميبينيد.........

                                  همهتون برام عزيزيد

                                                                   درد دل پاييزی دريا

 


 
comment گلهای هدیه شده ()