هیچ چیز بهتر از حقیقت نیست

 
به قلم : دریا - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٧
 

امشب دلم گرفته

اومدم تو گلخونم کنار گلهام نشستم.گلخونه ای که هر وقت ميام توش

هر چی خاطرات خوب و بده به يادم مياره.اشکام خود به خود سرازير ميشه

بغض گلومو ميگيره. به خودم ميگم چرا اشک ميريزی؟برای کی داری اشک ميريزی؟

برای اونی که تورو نشناخت و رفت؟من که هر چی  گفتم به اون حقيقت بود

من که به اون گفتم هر وقت ميخواهی بری بگو.من هم ميگم به سلامت

ولی اون اين کارو نکرد.حقيقت و به من نگفت و منو تنها گذاشت و رفت.

منو با خاطرات خوبش تنها گذاشت.ميدونی از چی دلم گرفته؟

از اين که.... با اين همه مهربونيش....دلمو سوزوندو رفت.

نتونست حقيقت و بگه.امشب ۳۰شبه که من با ياد خاطراتش

اشک ميريزم.ميدونم که اون نمرده.ميدونم که اون هميشه با منه

توی اين گلخونه


 
comment گلهای هدیه شده ()