هیچ چیز بهتر از حقیقت نیست

 
به قلم : دریا - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٦
 

 

دلم بس ناجوانمردانه تنگ است

چرایش را نمیدانم

اشکی نمیریزم

اما چشمهایم داغ داغ ست

گریه هایم درونی ست

خنده هایم ظاهریست

گاه از تنگی دلم نفسی روی سینه ام سنگینی میکند

و صدایش را میشنوم که با سختی میگوید

اشکهایت را در من نریز رهایشان کن

......

باصدای مرغان دریایی چشمانم را  براحتی باز میکنم

نگاهی به ساعت میکنم با تعجب دوباره نگاه میکنم

با وجود گرما و خستگی روزگذشته

فقط 2 ساعت و نیم چشمانم در خواب بودند

آه نمیدانم

خسته ام از دلتنگی

خسته ام از اشک نریختن

خسته ام از همه چیز

اما چه چیزی ؟؟؟

نمیدانم

شاید دلتنگی فقط بهونه ست

میخواهم گریه کنم

نمی توانم

 

 

ناگهان نگاهم به خودکار صورتیم میافتد که روی آن نوشته شده

***موضوع درباره انسانهاست ***

کدام انسانها ؟؟؟؟

آنهایی که هستند و یا اینکه آنهایی که رفتند

شاید دلتنگی من برای آنهایست که رفته اند

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس بیایید اینهایی که هستند و تا هستند  قدرشان را بیشتر بدانیم و بدانند که دوستشان داریم

 

 

 

یه صبح سحر که دریا بیخواب شده بود...............۲۵ خرداد ۸۵

 

 


 
comment گلهای هدیه شده ()